تبليغاتX
دنیا مال منه

نا مادری

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

ای ایران من

نیک میدانم میراث بزرگان بوده ای. میدانم دلیرانت جان خود را نثارت نموده اند. میدانم زادگاه سیاوش ها و آرش ها بوده ای. عاشقانت در وصف تو شعرها سروده اند و نغمه ها خوانده اند. به درستی که مهد علم و فرهنگ و ادب بوده ای. آری تو مادر شاعران و دانشمندان و شهیدان و عارفان بوده ای. اینها همه را میدانم و میدانم که بوده ای و دیگر نیستی. 

نگاه سبزی که به تو داشتم سیاه شد و امیدی که به روزهای روشنت داشتم تباه شد. نمیدانم دیگر دل و جانم با شنیدن نوای "ای ایران ای مرز پرگهر" به لرزه می افتد یا نه. بر باد رفتم، مثال همان خس و خاشاکی که با اندک وزش نسیمی خرد می رود رو به نیستی. 

چه احمقانه امید بستم و چه ابلهانه فریادت زدم.

 

و الخ...

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

بچه که بودم چون سفیدتر بودم( قزوینی که نداریم انشالا؟ ) دائما تو بهار و تابستون خون دماغ میشدم. البته این حرف مامانمه که آدمای سفیدپوست( حالا انگار بقیه ملت از سرخ پوستان آزتک هستن)  بیشتر خون دماغ میشن.

باز بچه تر که بودم گلاب به روتون بعضی شبا تو رخت خوابم بارون میومد. شبا از خوردن چای و شربت و میوه های آبدار مثه هندونه و خربزه و حتی انگور(!) توسط مامانم منع میشدم.

اما الان که نسبت به اون زمان ها خیلی درجه ی نره خریم حادتر شده یه مرض جدیدی گریبانمو گرفته. الآن دیگه بهار که میشه حساسیت منم شروع میشه. این قضیه از اواخر اردیبهشت شکل وخیم تری به خودش میگیره. عطسه میزنم، محکم و ابدار، در مدلهای مختلف، به یکی دوتا عطسه هم رضا نمیدم. حتما باید یه 5 6 تایی پشت سر هم بیاد و بره. انقدر هم لاکردار زور داره که با هر بار اومدنش انگار تمام لوزالمعده و غدد لنفاوی و رگ آئورت رو با خود میکشه و پرت میکنه بیرون.

با توجه به اینکه هر چند سال یه مریضی در من اپیدمی میشه پیش بینی میکنم در مقاطع مختلف این مرضها به سراغم بیان:

 25 سالگی: چون اون زمان درسم تموم شده و آماده ی رفتن به خدمت مقدس سربازی هستم هپاتیت B میگیرم. آخه میگن هپاتیتی ها رو خدمت نمیبرن.

30 سالگی: یحتمل چون بنابر نظر اهالی فن من باید در این سن امر مقدس ازدواج رو انجام بدم، برای فرار از این امر مقدس بهتره AIDS بگیرم تا دختره یه چیزی هم بهم بده که گورمو گم کنم. البته با وجود بیماری هپاتیت B نیازی به AIDS نیست ، ولی از قدیم گفتن کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

35 سالگی: حالا اومدیمو مرضهای قبلی رو نگرفتم و یه دختری به ما غالب کردن و زندگی مشترک تشکیل دادیم. اون وقت فکر کنم در اثر زاییدن بیش از حد گاوم( که اگر دارای چشم سیرت باشین این گاو در حقیقت خود من هستم) زیر بار مشکلات بیماری سرطان دهانه رحِم(!) به سراغم بیاد.

و الخ...

 

منچ

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

 95 سال پيش، يعني در سال ۱۹۱۴ ميلادي، يكي از اهالي شهر مونيخ آلمان به نام يوزف فريدريش اشميت، نوعي بازي دسته جمعي اختراع كرد. اين بازي را امروزه همه ما مي شناسيم. اين بازي در كشور ما به نام «منچ» مشهور شده، اما نام اصلي اش اين بوده است: «آدم! عصباني نشو!» (! argere Dich nicht! Mensch)بازي، ابتدا چندان مورد استقبال عموم قرار نگرفت و كسي آن را نخريد به اين ترتيب سازنده آن مجبور شد، سه هزار تا از آن را در جنگ جهاني اول به سربازان آلماني ببخشد.پس از پايان جنگ، گروهي از سربازها سوغات جالبي را با خود به خانه آوردند و خيلي زود، اين بازي ساده، به يكي از پرطرفدارترين بازي هاي خانوادگي تبديل شد. در «منچ» هر فرد چهار آدمك دارد كه بايد با ريختن تاس و حركت بر روي يك مسير مشخص، اين آدمك ها را از خانه شروع به خانه هاي پاياني ببرد.هر آدمك، فقط با عدد شش تاس از خانه شروع بيرون مي آيد و بازي را شروع مي كند. آدمك ها مي توانند آدمك هاي رقيب را اگر در مسيرشان باشند، بزنند و به خانه شروع برگردانند. در اين بازي هر قدر هم پيش باشي، باز هم ممكن است در آخرين لحظه آدمكت زده شود و به خانه شروع برگردي. اگر تاس ياري ات نكند، ممكن است چند دور آدمكت در خانه شروع بماند. فقط نبايد عصباني شوي و باز بايد براي پيروزي از اول شروع كني! شايد دليل نام اصلي بازي هم همين باشد؛ «آدم! عصباني نشو!».يوزف فردريش اشميت، در سال ۱۸۷۱ در شهر آمبرگ آلمان متولد شد. او كارگاه كوچكي در شهر مونيخ داشت و وسايل بازي و سرگرمي مي ساخت. تا به امروز نزديك ۸۰ ميليون نسخه از بازي منچ در سراسر جهان فروخته شده است. شايد آسان بودن شيوه اين بازي باعث شد كه بزرگ و كوچك به راحتي شيوه اين بازي را بفهمند و بازي كنند.

دليل ديگر موفقيت اين بازي از جنبه روان شناختي، در حس اميدواري، خشم، پيروزي و هيجان است؛ لذت تلاش براي موفق شدن، ميل به هدف رسيدن و حتي خشمي كه وقتي در نزديكي رسيدن به هدف مي بازي و مجبور مي شوي از نو آغاز كني.بازي «آدم! عصباني نشو!» در كشورهاي مختلف جهان با نام هاي مختلف عرضه شده است. براي اين بازي قديمي ركوردهايي هم ثبت شده است: مثلاً طولاني ترين بازي منچ در سراسر جهان، پس از ۱۲۱ ساعت به پايان رسيد و در طولاني ترين بازي منچ در زير آب، ركورد ۳۶ ساعت را ثبت كرده اند. بزرگ ترين زمين بازي منچ به ابعاد ۶*۶ متر و پر شركت كننده ترين آن با ۳۰۰ شركت كننده انجام شده است.هنوز پس از گذشت ۹۰ سال و با وجود انواع بازي هاي پيشرفته رايانه اي، منچ از پرطرفدارترين بازي هاي دسته جمعي مردم جهان است.

منبع : روزنامه همشهری 

http://en.wikipedia.org/wiki/Mensch_%C3%A4rgere_dich_nicht
 

خدا دستت درد نکنه .دیگه تو هم پولکی شدی؟

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

چند وقت پیش یکی از آشناهامون مرد.اتفاقا تو شهر خودمون باباش آدم سرشناسی بود و تو مراسم تدفینش (+سوم + هفتم + چهلم) آدمای خیلی زیادی اومدن. حالا چیزی که منو حرص میده حرفای بعضی از اطرافیاس که میگن : "خوش به حالش چقدر آدم اومد و براش فاتحه خوند" و چمیدونم "جاش تو بهشته انقدر فاتحه براش خونده شد". آخ که حرص میخورم. یعنی چون اون آدم باباش پولدارتر بوده و مگسان دور شیرینیش بیشتر بودن دیگه میره بهشت؟ یعنی عدالت خدا اینه؟ یا اینکه ما مردم نادانی هستیم؟

 

پسرعمه زا

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

شاید جذاب ترین و پرمخاطب ترین برنامه ی تلویزیونی در عید امسال "کلاه قرمزی 88" بود. سریالی که مثل همون 10-15 سال پیش باطراوت بود با همون طنز ساده و همه پسند. شخصیت جدید "پسر عمه زا" یک شاهکار بود. شاید اگه نگیم جذاب تر از کلاه قرمزی و پسرخاله ولی به جذابیت اونها بود. البته بیشتر جذابیت پسر عمه زا به خاطر "محمدرضا هدایتی" که صدای این عروسک رو در میاورد بود. این وسط اما نقش پسرخاله خیلی کمرنگ شده بود. پسرخاله ی خاطره سازِ نسل ما حقش بیشتر از اینا بود. به هر حال به زعم من برگ برنده ی تلویزیون و ناجی شبکه ی 2 قفط و فقط "کلاه قرمزی 88" بود. سریالی که هم قدیمیا رو یاد خاطره ها انداخت، هم بچه های جدید رو با طنز واقعی در برنامه کودک آشنا کرد.