تبليغاتX
دنیا مال منه

دنیا مال منه

Little things I believe

دم غروبه. توی پارک نشستم. فرهاد تو گوشم میخونه "دلم از تاریکی ها خسته شده" . سیگاری روشن میکنم و سعی میکنم به بازی بچه ها نگاه کنم، شاید یادم بره که "همه درها به روم بسته شده". لحظه ای به خودم میام و میبینم پن شیش تا بچه جلوم واستادن. هدفونو از رو گوشم برمیدارم. انگار با هم بحثشون شده. یکیشون که پسره میگه "عمو تو بگو پسرا شیرن یا دخترا؟ " ، مثه اینکه اون چار پنش تا دختر حسابی حرصش رو در آورده بودن.بهش نگاهی میکنم، برای اولین بار در طول هفته لبخند کوچیکی میاد تو صورتم. حالت منطقی به خودم میگیرم انگار که با یه آدم بزرگ صحبت میکنم ، "خب معلومه دیگه دخترا شیرن" . پسره با لحن دلخور برانگیزی میگه "نخیر پسرا شیرن" بعد هم با دهنش صدای غرش شیر رو در میاره و میگه "اینا که نمیتونن این کارو بکنن". حالا نوبت دختراس که بخوان شیر بودنشون رو اثبات کنن یا بخوان لج پسر رو دربیارن. یکی یکیشون میان و برای "عمو" صدای شیر رو در میارن. انصافا صدایی که از حنجره ی نازکشون بیرون میاد در برابر صدای پسر چیزی نیست، اما باز هم به پسر میگم " ببین اینا شیرترن از تو" و دخترا سرمست و خوشحال از این پیروزی به پسر میخندن. حالا نوبت رو کردن هنرها و خوندن شعرهای مهدکودکشون برای عموئه . بابت این لطف بزرگی که در حقشون کردم انگاری باهاشون دوست شدم. از یکیشون سوال میکنم اسمت چیه عمو جون؟ با همون حالت نازآوردنِ لجبازانه که دخترا از کودکی دارنش میگه نمیگم. میگم اِ چرا نمیگی؟ میگه آخه دستت سیگاره، سیگارتو بنداز تا بگم. سیگارمو میندازم و میگم حالا دیگه بگو عمو جون ، که میگه "عمو شکمو" و همه شون میزنن زیر خنده و میدون و میرن سمت تاب و سرسره ها. زن و شوهری که نیمکت اونورتر نشستن از خنده دارن میترکن. منم لبخندی میزنم و هدفون رو دوباره میزارم تو گوشم. انگاری رفته آهنگ بعدی " به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی- به گلزار آ که از بلبل غزل گفتن بیاموزی"
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 0:26  توسط احمد  | 

به سوی بی آیندگی

0- میخواستم ادامه ی داستانمو بنویسم، امّا خب منصرف شدم. مگه من کی هستم که گذشته م انقدر مهم باشه که یک صفحه ی اینترنت بهش تعلق بگیره. همون پست قبلی هم کاری بسیار عبث بود.


1- شانس ندارم من. توی سریال ها هم از یه شخصیت خوشم میاد سه سوت میره اون دنیا. منظورم "آنا لوسیا" ـی سریال "لاست" ـه. چقدر تو دلم به فیلمنامه نویس فحش دادم. بزرگ ترین شکست خورده ی سریال از نظر من همین آنا بود. حالت چشماش اوج شکست رو نشون میداد. بازنده ای بود که با فبول اشتباهاتش میخواست محکم باشه ، گرچه که بعضی از اشتباهات رو هنوزم داشت. تا حدودی شخصیت خودمو توی آنا پیدا کرده بودم اما داستان نویس با بی رحمی تمام به دیار باقی شتافتوندش! . البته از این نویسنده های لاست بعید نیست تو قسمت های بعدی زنده ش کنن( میدونم توو دلتون میگین این چقدر از دنیا عقبه که لاست میبینه هنوز) ، به هر حال توی سریال ها هم نیمه ی گمشده ی ما باید گمشده بمونه.


2- خیلی وقته آرزومه یه کارگردان یا نویسنده بشم . خیلی ایده تو ذهنم دارم. اما باخبری الآنم از آینده باعث میشه دنبالشو نگیرم. و این یعنی دقیقا عمق فاجعه. فاجعه رو درک میکنین؟ این که به اونی که میخوای نرسی، اون چیزی که فکر میکنی بهش علاقه داری، استعدادشو داری و یک کلام دلت میخوادش. البته آدمایی مثل من کم هم نیستن بلکه خیلی هم زیادن. کسایی رو میشناسم که دانش و استعداد فوق العاده ای تو ادبیات و سینما و هنر دارن ، اما دارن به زور واحدایی مثل "طراحی سازه های بتونی" و "فیزیک الکتریسیته" و "معادلات دیفرانسیل" رو با 10 پاس میکنن. دست آخر هم یه مدرک مهندسی با معدل پایین میگیرن که توی آفتابه سازی دارغوزآباد هم نتونن استخدام بشن. بــــله، زندگی مون اینه . نه اون که میخوایم میشیم، نه ایده آل اطرافیان. یه کلاف سردرگم میشیم که هم با خودمون سر جنگ داریم هم با اجتماع.... چمیدونم والا....


3- آهنگی که این روزا به پیرو جوان و زن و مرد توصیه میکنم، قطعه ی پنجم آلبوم "رسوای دل" استاد شجریانه. به نظرم استاد تمام هنرش رو تو این آهنگ خلاصه کرده. از دستش ندید. یه آهنگ هم هست از لئونارد کوهن به اسم "Here it is" که به صورت Highly به شما Recommend ـش میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 22:12  توسط احمد  | 

سینه ی مورد نظر در دسترس نمیباشد (قسمت اول)

از اوایل مهر اینجا ننوشتم. یعنی تقریبا پنج ماه، یا به عبارت دقیق تر اگه بخوایم از پنج مهر حساب کنیم میکند به عبارتی چهار ماه و هشت روز. اگر بخوام همه ی شرح ما وقع رو تحریر کنم، احتیاج پیدا میکنم به یه سینه که براش شرحه شرحه از فراق بگم، که خب طبیعتا همون جور که من میدونم و شما میدونید سینه ی مورد نظر در این دوره زمونه در دسترس نیست(شایدم گوشی من آنتن دهیش خوب نیست) . به هر حال حالا بر فرض که سینه ی مورد نظر هستین دعوتتون میکنم به فرازهایی از این چهارماه و هشت روز پرنشیب.


چشم و چراغ نظام

اول مهر با پرداخت 388 هزار تومن (420 هزار تومن بالفعل)شهریه رسما به یکی از چشم و چراغ های آینده ی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران(صلوات بلــــــــند ختم کن) تبدیل شدم. اون بالفعل و بالقوه هم داستان جالبی داره که به علت بدآموزی اینجا جای بیانش نیست. خلاصه که چراغ سابقا 100وات نظام حالا شده لامپ 200. لامپ 200تی که همونقدر که اتاق رو روشن میکنه خودش هم بیشتر میسوزه.


ما به آبان پر از حادثه عادت داریم

بهترین و بدترین سفر بنده ی حقیر اوایل آبان اتفاق افتاد. بهترین از این جهت که کره ی زمین در طی حرکت وضعی خودش در اعتدال پاییزی قرار داره و متبوع بودن هوا در این وضعیت رو غایتی متصور نیست. باید یه رفیق سفر پیدا کرد و یه ماشین دوگانه سوز( البته برای عزیزان خوشه دویی) و ره سوی کشور دیگر گرفت. البته احتمالا سراینده ی این شعر زمانی زندگی میکرده که مناسبات سیاسی امروزه و ویزا و گرین کارد و امثالهم بر روابط کشورها حاکم نبوده، وگرنه امروزه که باید ره سوی نهایتا شمال گرفت. خلاصه که آقا خواستین برین شمال اوائل آبان برین ، تازه از جاده ی قزوین رشت تردد کنین که هیجانش افزون بشه(به خاطر احتمال شاخ به شاخ شدن با تریلر حاوی مواد سوختنی، یا واژگون شدن به ته دره و ...).

اما قسمت تراژیک ماجرا به دلیل این سفر برمیگرده. یه دلیل خیلی بد. خیلی بد. اونقدر بد که بازار شلوغ آستارا و جنگل سرسبز گیلان و دریای سبز خزر و بازار زیتون منجیل و ترنم بارون ، هیچکدوم زیباییشون به چشم اشک بار نیومد.هی ی ی ی بگذریم...


سفارت روسیه .... یک فحش ناموسیه؟

جاتون خالی 13 آبان با جمعی از گوساله های دانشکده خودمون و عده ای بزغاله از دانشگاهای دیگه به جمع گوسفندان دانشگاه فردوسی پیوستیم. خوشبختانه عده مون زیاد بود و یک طویله بودیم. در حین بع بع کردنای ساختارشکنانه و مــــا مــــا کردنای براندازانه مون چند تا آدم ریش به صورتِ خاک برسر اومدن و به ما یه چیزایی میگفتن. خنگا انقدر آدم بودن که نمیفهمیدن ما زبون آدما رو بلد نیستیم. در آخرش با همین نیمچه عقل گوساله ای مون به تصمیمات تازه ای رسیدیم. اینکه به این آدما اجازه ندیم حالا که گوشتمون رو شیشلیک میکنن با دوغ آبعلی میزنن به بدن، از پشممون هم استفاده ی ابزاری کنن و به صورتشون بچسبونن. برای نیل به این هدف تصمیم گرفتیم پشمامون رو سبز کنیم که اگه دیدنمون از ترس آنفلانزای خوکی یا جنون گاوی طرفمون نیان.


{ادامه دارد}

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 23:48  توسط احمد  | 

فیزیک

توی کلاس فیزیک بودم. استاد به زبون انگلیسی درس میداد و من بی هیچ مشکلی باهاش حرف میزدم. از کلاس اومدم بیرون. در کلاس به یه پارک که درختاش به طرز عجیبی بنفش بودن باز میشد. یه دفعه گوگوش رو کنار خودم دیدم. دوربینم رو در آوردم تا چند تا عکس باهاش بگیرم بلکه بتونم بعدا پز بدم. دوربین به طرز عجیب تر درب و داغون شده بود، طوری که لنزش فقط از یه سیم آویزون بود. سرهم کردمش. نمیدونم چرا هر عکسی میگرفتم من و گوگوش داخل کادر نبودیم. به جاش میز و نیمکت و دار و درخت بود که تو عکسا جولان میداد. توی مسیر خونه با دلخوری قدم میزدم. همین جوری که سرم پایین بود و دستام تو جیبام، یه سنگ کوچولو رو شوت کردم تو جوب. یهو فضا عوض شد و خودمو جایی دیدم که کم از جهنم نداشت. آتشی که میبارید فضا رو قرمز و نارنجی و من رو قهوه ای کرده بود. از دور یه سنگ خیلی خیلی گنده ی آتشین به طرفم می اومد که انگار هیچ وقت نمیخواست بهم برسه. فقط حرکتش رو میدیدم که به سمتم می اومد. دوباره فضا برگشت. به خونه ی قدیمی مون یا خونه ی ارواح رسیدم. همه یا اکثر کسایی که میشناختم و مرده بودن اونجا بودن و زندگی میکردن. مساله عجیب این بود که همه ی اطرافیان قبول داشتن که این افراد مردن ولی داشتن باهاشون زندگی میکردن. مرده ها هم هنوز اون عادتای گند دوران زنده بودنشون رو ترک نکرده بودن. مادرم بهم گفت داریم میریم خواستگاری بهتره بری ریشاتو بزنی. رفتم توی یه اتاق دیگه تا ریشامو بزنم. کله م رو کنده بودم و جلوم گذاشته بودم و با مهارت کامل مشغول زدن ریشام بودم. زبری صورت تراشیده شده م رو روی پوست دستم احساس میکردم. یهو نگاه کردم دیدم موهای سرم رو هم تراشیدم. خیلی ناراحت شدم. کارم که تموم شد و سرم رو به گردنم چسبوندم مادرم مواخذه م کرد که چرا خودمو کچل کردم. واسش توضیح دادم که دست خودم نبود. واسه خواستگاری تنها نبودیم. ویسنته دلبوسکه(مربی سابق رئال) و علی پروین وخانم فرامرزی هم بودن باهامون. بعد از خواسگاری روی پشت بوم رفتم . خودمو توی نیویورک و روی یکی از آسمون خراشاش دیدم. سرم گیج رفت و پرت شدم پایین که....

از خواب بیدار شدم!

پ.ن: اکثر این جریانات خواب هاییه که دیدم که اینجا سرهم کردمشون!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:43  توسط احمد  | 

نون و فیس بوک

فیس بوکم کو؟

چه کسی بود صدا زد یوتوب؟

360

که در آن پست ها می انگاشتیم،

و اندر آن تخم محبت میکاشتیم،

بر پیشانی تب کرده اش عکس پروفایل افراشتیم،

کسی خبر شد

"ان لله و انا الیه راجعون" شد؟

آه ای توییتر،

چه دیر شناختمت،

در ماه تیره ی تیر شناختمت،

و برای حمایت از جنبش میر شناختمت.

اما تو،

رهسپار"مشترک مورد نظر..." و از نظر مشترکان دور شدی،

رفتی،تا سرحد عدم.

ای فیس بوک،

براستی صلت کدام قصیده ای؟

که کلام از وسعت بی پهنای واژه ات معنی میگیرد.

واژه ات؟

کدام واژه عمق بی پهنای تو را برهنه میسازد؟

خواستم بگویم "کتاب صورت" هستی،

اما نبودی.

خواستم بگویم "صورت کتابی" میباشی،

دیدم که نه.

همه اینها هستی و هیچکدام.

"فیس بوک، فیس بوک است"

نه کلامی پیش و نه پس!

و تو مسنجر،

ای پیام رسان شرکت یاهو،

که سنت از 9 تجاوز نمیکند،

پشت آن شکلک هایت،

در پس BUZZهایت،

و در چت روم هایت،

تو همیشه غصه داری،

این همه شکلک و بازی واسه نونه در بیاری.

و من از این همه،

تنها به بلاگفایی می اندیشم،

که گرچه زمخت بود،

لکن پوستش پیش فیلترگران کلفت بود....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط احمد  |