تبليغاتX
دنیا مال منه

آه ه ه

پنجشنبه پنجم دی 1387

برای یه فاطمه که میشناسمش و همه فاطمه های ایران که میشناسیمشون.


سلام فاطی جان. چطوری؟ با روزگار چه میکنی؟ اوضاع بر وفق مراده؟ عمه بزرگ حالش چطوره؟ ایشالا 100 سال دیگه برای هممون زنده بمونه، چون وجودش برکت داره. راستی هنوزم معلمی میکنی؟

شاید بپرسی چطور شده به یاد تو افتادم. هی ی ی ی ، اصلا شاید بگی چرا به یادت افتادم. میدونی چند وقتیه دارم آهنگای قدیمی گوش میدم. دارم خاطره های گذشته رو زنده میکنم. تا رسیدم به این آهنگ بندری معین که میگه "برای دیدن تو بی قرارم تا بیام از سفر" . به این آهنگ که رسیدم انگار تازه کشفش کرده باشم. یاد همه لحظات شاد گذشته افتادم. یاد همه عروسیا و جشنایی که تو رقصیدن کسی به گرد پات نمیرسید. یاد دومادی عموم افتادم. سال 73 بود فکر کنم. آره دقیقا سال 73 بود. دومادی عمو بود و ما بچه ها هیچی رقص بلد نبودیم. تو میخواستی هرجور شده به ما رقص یاد بدی. نمیخواستی تو عروسی عمومون بیکار باشیم. آخ که چقدر بدمون میومد از رقصیدن. فکر میکردیم رقص مال دختراس. فکر میکردیم رقص لوس بازیه. اه ه ه چقدر حماقت کودکانه ای داشتیم. همیشه بعد از هر عروسی یا جشنی حرف از تو بود که چجوری روی همه رو تو رقصیدن کم کردی. مثه فرفره از این ور مجلس میرفتی اون ور مجلس. انگار خود لیلا فروهر تو مجلس بوده و میرقصیده.

همه اینا که از تو ذهنم مثه فیلم گذشت مامانمو صدا زدم. ازش سراغتو گرفتم . گفتم مامان یادته این فاطی چقدر رقصش خوب بود؟ راستی هنوزم همون جور لفظ قلم حرف میزنه؟

مامانم که حرفامو شنید یه آه طولانی کشید و ماجراتو برام گفت.

گفت که 30 سالگی با یه پسر 25 ساله ازدواج کردی. کلی از اطرافیا زخم زبون خوردی. کلی داداشات بابت این کار اذیتت کردن. ولی تو بیدی نبودی که با این بادا بلرزی.مامانم میگفت همه خرج عروسی و ازدواج رو از جیب خودت دادی. با همون حقوق معلمیت. ولی بازم از اوناش نبودی که راحت زمین بخوری. از همون زمان که نوجوون بودی و بابات فوت کرد، یاد گرفتی محکم باشی. رفتی درس خوندی، معلم شدی، لفظ قلمت همه رو خلع سلاح میکرد. ولی مامانم گفت که یه اتفاق افتاد که از اون فاطی شرو شور که همه آرزو داشتن مثه اون برقصن دیگه چیزی نموند.

آره شوهرت معتاد از کار در اومد. وای مگه ممکنه؟ مگه ممکنه فاطی با اون پرستیژ اجتماعیش شوهرش معتاد باشه؟ مگه میشه فاطی یی که همیشه بوی عطر و ادکلنش فضا رو پر میکرد حالا شوهرش بوی گند مواد زهرماری رو بده؟ من نبودم اون زمان ولی میگن وقتی بابات فوت کرد انقدر شکسته نشدی که الآن شدی. الآن 35 ساله ولی میگن اندازه یه زن 50 ساله چروک رو صورتته. دیگه حتی نای خندیدن نداری ، چه برسه به اینکه بخوای یه مجلسو با رقصت متحیر کنی. لحن لفظ قلمت جاشو داده به لحن غم و غصه. وای خدا ببین آدم از کجا به کجا میرسه........

ولی فاطی جان. بیا مثه اون تابلوی منبت خونه ی بابای خدابیامرزت مصداق این شعر باش "تا شقایق هست زندگی باید کرد" . امیدتو ازدست نده. هنوز چیز زیادی رو از دست ندادی. خیلی چیزا تو زندگیت هست که منتظرن تا بهشون برسی. اینو بدون تو که تا اینجا بار زندگی رو تنهایی به دوش کشیدی از این به بعدشم میتونی. به زخم زبون اطرافیا توجه نکن. بعضی از اطرافیا تنها چیزی که نمیخوان خیر و صلاح آدمه. مثه همیشه محکم باش ، و بدون تنها خودتی که میتونی این وضع رو بهتر کنی. به امید اینکه بچه هاتم دنیا بیان و مثه مامانشون یه معلم و رقاص خوب بشن.

خدا پشت و پناهت........

 

بابا اجتماعی ی ی

یکشنبه یکم دی 1387

 

وبلاگمو که نگاه میکردم، می دیدم خیلی وقته مطلب جدیدی توش نذاشتم. مطمئنا دلیل اصلیش نبودن حس برای نوشتنه. ولی دلیل نبودن حس رو نمیدونستم چیه. تا اینکه امروز پی بردم دلیل این بی حسی چیه.

راستش سعی من همیشه تو نوشته هام اینه که درباره ی موضوعای اجتماعی با سبک رئال(واقع گرایی) بنویسم. خیلی از نوشته هام چه تو وبلاگ قبلی و چه این جدیده فضاش تو محیط خیابون واتوبوس و تاکسی و ... میگذشت. البته وسط این نوشته ها گاهی وقتا به موضوعای لطیف هم میپرداختم، مثه همون شعرا که تو پستای قبل خوندین. اونا برای این بود که وبلاگم زیاد زمخت نشه. ولی دلیل اصلی راه اندازی وبلاگم پرداختن به موضوعای اجتماعی بوده و هست و خواهد بود. بگذریم، الآن وضعیتم جوریه که دو هفته یا بیشتر میشه زیاد تو خیابونا نرفتم. تعطیلیای عید غدیر و قربان باعث شد همون دو روز در هفته رو هم دانشگاه نرم. این تعطیلیا برای منی که سوژه هامو از مردم میگیرم ، حسابی باعث افت سوژه و پریدن حس نوشتن شد.  

جالبه بعضی آدمای سطحی بین و عامی میگن وبلاگ نویسی مال آدمای بیکاره ، باید بهشون یه بیلاخ خیلی درشت با شصت پا داد، چون خود من اتفاقا زمانی وبلاگ نویسیم گل میکنه که حسابی با اجتماع شاخ به شاخ باشم.