تبليغاتX
دنیا مال منه

و الخ...

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

بچه که بودم چون سفیدتر بودم( قزوینی که نداریم انشالا؟ ) دائما تو بهار و تابستون خون دماغ میشدم. البته این حرف مامانمه که آدمای سفیدپوست( حالا انگار بقیه ملت از سرخ پوستان آزتک هستن)  بیشتر خون دماغ میشن.

باز بچه تر که بودم گلاب به روتون بعضی شبا تو رخت خوابم بارون میومد. شبا از خوردن چای و شربت و میوه های آبدار مثه هندونه و خربزه و حتی انگور(!) توسط مامانم منع میشدم.

اما الان که نسبت به اون زمان ها خیلی درجه ی نره خریم حادتر شده یه مرض جدیدی گریبانمو گرفته. الآن دیگه بهار که میشه حساسیت منم شروع میشه. این قضیه از اواخر اردیبهشت شکل وخیم تری به خودش میگیره. عطسه میزنم، محکم و ابدار، در مدلهای مختلف، به یکی دوتا عطسه هم رضا نمیدم. حتما باید یه 5 6 تایی پشت سر هم بیاد و بره. انقدر هم لاکردار زور داره که با هر بار اومدنش انگار تمام لوزالمعده و غدد لنفاوی و رگ آئورت رو با خود میکشه و پرت میکنه بیرون.

با توجه به اینکه هر چند سال یه مریضی در من اپیدمی میشه پیش بینی میکنم در مقاطع مختلف این مرضها به سراغم بیان:

 25 سالگی: چون اون زمان درسم تموم شده و آماده ی رفتن به خدمت مقدس سربازی هستم هپاتیت B میگیرم. آخه میگن هپاتیتی ها رو خدمت نمیبرن.

30 سالگی: یحتمل چون بنابر نظر اهالی فن من باید در این سن امر مقدس ازدواج رو انجام بدم، برای فرار از این امر مقدس بهتره AIDS بگیرم تا دختره یه چیزی هم بهم بده که گورمو گم کنم. البته با وجود بیماری هپاتیت B نیازی به AIDS نیست ، ولی از قدیم گفتن کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

35 سالگی: حالا اومدیمو مرضهای قبلی رو نگرفتم و یه دختری به ما غالب کردن و زندگی مشترک تشکیل دادیم. اون وقت فکر کنم در اثر زاییدن بیش از حد گاوم( که اگر دارای چشم سیرت باشین این گاو در حقیقت خود من هستم) زیر بار مشکلات بیماری سرطان دهانه رحِم(!) به سراغم بیاد.

و الخ...